زورگویی

تو شمال با مردی بنام بهرام آشنا شدم تو کار صید

ماهی سفید بود یه ورزشکار تمام عیار

می گفت هووی زنش باشگاست.

یه روز تو شمال با یکی حرفم شد .

به بهرام گفتم که با هام بیاد بریم دعوا عینکش رو در آورد

و گفت چشم راستم مصنوعیه ، شیشه است.

تو محلمون نشسته بودم و از بیکاری کسل و دمق شده بودم

یه دانشجوی شهرستانی ، نی قلیون ، درست عین خودت

داشت از کوچمون رد می شد. دنگم گرفت که باش دعوا بگیرم

از بیکاری دربیام. گفتم تو محل ما چی میخواهی

و باهاش دست به یخه شدم . پسره زورش بهم نمی رسید

داشت خفه می شد با مشت زد تو عینکم .

اونقد قد بودم که عینکم رو در نیورده بودم

پسره رو ول کردم دوید و در رفت چشمم پر خون بود .

تخلیش کردن . تو کلانتری افسره چند تا اردنگی حوالم کرد

و گفت تو ماهی سی روز شاکی داری واسه دعوا

هر کی زدتت خوبت کرده و شکایت به جایی نرسید.

سی میلیون بابت این شیشه دادم که شبیه چشم باشه .

تا یادم نره چشم واسه درست دیدنه.

منظورش رو گرفتم و از دعوا منصرف شدم.

/ 0 نظر / 27 بازدید