شوخی

تو دانشگاه کل کل بین دخترا و پسرا زیاد بود.

مریم از اون دختر های خوش سر و زبون بود و معمولا زیاد

شوخی می کرد لابلای حرفها و شوخیهاش می شد فهمید

یه کتابخون حرفه ایه معمولا با بهنام سر به سر می گذاشتن

. تو آزمایشگاه بودیم . بنیشون دوباره بحث شد. آخرش بهنام

یه حرف ناجور زد و مریم هم با یه بیشعور قائله رو خاتمه داد

دو دقیقه بعد اومد سراغ من .

داشتم یه باکتری دیفلو کوک رو بررسی می کردم.

سرم تو میکروسکوپ بود و مدام با ظرف کشت ور می رفتم.

مریم برگشت و گفت اون تو دنبال دوستات می گردی .

نمی دونستم جواب بدم یا نه نمی خواستم ناراحتش کنم

می دیدم یه جورایی از جای دیگه ناراحته با این حرفا

خودشو آروم می کنه ولی تا یه برد اساسی یا یه باخت

اساسی نصیبش نمی شد ول کن نبود.

گفتم : برو من عربم ، عربها خطرناکن .

گفت: من می تونم جمجمت رو بشکافم مغزت رو زنده زنده

بخورم بعدشم چشات رو درآرم بندازم تو دیگ آبجوش واسه

شام حالا کی خطرناکتره ؟

گفتم :- الن پو. این که گفتی مال آلن پو بود .

من تو مهد خوندمش حالا برو با هم سن و سالهای خودت

بازی کن بذار بکارم برسم .

گفت:- شنیدم می گن کتاب مورد علاقت تو مهد

روشهای پییشگیری از شب ادراری بوده

و رفت برام مهم نبود چی گفته فقط می خواستم بره

تا من هم بتونم برگردم  سر کارم.

تایم استراحت مریم تو حیاط نشسته بود و بق کرده بود.

می دونستم خیلی ناراحته که سلف نرفته ناهار بگیره .

دو تا غذا گرفتم نشستم پیشش. پرسیدم چی شده.

حرف زدیم . و اون روز من و مریم باهم دوست شدیم .

وقتی درد و دل می کرد دیگه با کسی شوخی نمی کرد.

نصف پسرهای کلاس حاضر بودن بهمون پول بدن با هم

دوست بمونیم تا از ترکش شوخی های مریم در امان باشن

. مریم و بهنام با وجود وساطت زیاد دوستان هرگز دوباره

باهم حرف نزدن جالب بود که هیچ کدوم حاضر به بخشیدن

شوخی های خرکی هم دیگه نبودن..

 

متن کامل در آدرس http://sambal.zgig.ir/

/ 1 نظر / 32 بازدید
زیبا

این مرد خودپرست این دیو ، این رها شده از بند مست مست ایستاده رو به روی من و خیره در منست گفتم به خویشتن آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟ مشتی زدم به سینه او ، ناگهان دریغ آیینه تمام قد رو به رو شکست .