من ایرانیم

جلال آل احمد مدیر مدرسه.

از در که وارد شدم سیگارم دستم بود زورم آمد سلام کنم. همین طوری دنگم گرفته بود قد باشم . رییس فرهنگ که اجازه نشستن داد ، نگاهش لحظه ای روی دستم مکث کرد و بعد چیزی را که می نوشت ، تمام کرد و میخواست متوجه من بشود که رونویس حکم را روی میزش گذاشته بودم . حرفی نزدیم. رونویس را با کاغذهای ضمیمه اش زیر و رو کرد و بعد غبغب انداخت و آرام و مثلا خالی از عصبانیت گفت:

«جا نداریم آقا . این که نمیشه ! هر روز یه حکم میدند دست یکی می فرستنش سراغ من... دیروز به آقای مدیر کل ...»

حوصله این اباطیل را نداشتم . حرفش را بریدم که:

...

.

.

.

/ 3 نظر / 34 بازدید
دل نوشته های زیبا

ببخشید داستان بدون نتیجه تموم شده؟ نکنه ماباید نتیجه گیری کنیم؟!من داستان نویسیم اصلن خوب نیست[وحشتناک]

ساراabcd

خب باقیش چی میشه؟؟؟ نکنه خودمون باید بریم از کتابش بخونیم[قهقهه]

دل نوشته های زیبا

مرسی از توجهتون... من خییلی مدت پیش داستان رو خوندم و واقعن یادم نمیاد باقی داستان رو ...انشاله وبزودی سری به داستان میزنم....[گل]